X
تبلیغات
رایتل

میثاق تنهــا

_____________________________ هیچ وقت،هیچ چیزی،اونطور که خودت میخوای پیش نمیره...

داستان کوچولو - کودک و سگ



مردی در راه بازگشت به خانه بود که در خیابان کودک فقیری را دید که غذایش را با سگی گرسنه تقسیم میکند!

نزدیک رفت و پرسید : چرا غذایت را به این حیوان نجس میدهی ؟

کودک سگ را بوسید و گفت : از نظر من هیچ حیوانی نجس نیست. این سگ نه خانه دارد، نه غذا،

هیچکس را ندارد، اگر من کمکش نکنم میمیرد...

مرد گفت : سگ بی خانمان در همه جا وجود دارد، آیا تو میتوانی همه آنها را از مرگ نجات دهی؟

آیا تو میتوانی جهان را تغییر دهی؟

پسر نگاهی به سگ کرد و گفت : کاری که من برای این سگ میکنم، تمام جهانش را تغییر میدهد...


از وبلاگ "آلوچه


برچسب‌ها: داستان کوچولو، مرد، سگ، کودک
تاریخ ارسال: شنبه 7 دی 1392 ساعت 09:00 | نویسنده: میثاق | چاپ مطلب
نظرات (6)
شنبه 7 دی 1392 13:37
good girl
امتیاز: 0 0
لینک نظر
همه ی زندگی اش...
نه!
شده به تک نانی...
خوشحالش کنیم.
نه سگ...
هر حیوانی.
....
مسافرت بودیم...وسخت خسته
و شدید خواب آلود..
حال پیدا به هتل توی اون وقت شب نبود.
مونده بودیم چی کار کنیم.
پدرم بعدا تعریف کرده بود"به گربه سیاهی که از اونجا گذشت گفتم؛حداقل هم تو برای ما دعا کن یه جایی پیدا کنیم."
یه دوسه دقه گذشت یکی بی هوا اومد و مارو برد مسافر خونه.

دست کمشون نگیریم/چون شعور ندارن پس هر کاری میشه باهاشون کرد.
پاسخ:
بله بله درسته
شنبه 7 دی 1392 23:43
یک ذهن پریشان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عااااالی بود . ممنون
پاسخ:
ممنوووووووووون
یکشنبه 8 دی 1392 15:08
لاله
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عالی بود عزیزم
پاسخ:
ممنون
دوشنبه 9 دی 1392 12:31
باران پاییزی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ممنون از این داستان. راست میگن حرف حق رو باید از بان بچه شنید.
چه اسم جالبی داره این وبلاگ. "آلوچه"
پاسخ:
بله بله

بله
سه‌شنبه 10 دی 1392 20:47
سما
امتیاز: 0 0
لینک نظر
لایک............
پاسخ:
ممنون
چهارشنبه 11 دی 1392 13:43
نیروانا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
تویه جایی خونده بودم
پاسخ:
باشه
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پیچک