X
تبلیغات
رایتل

میثاق تنهــا

_____________________________ هیچ وقت،هیچ چیزی،اونطور که خودت میخوای پیش نمیره...

داستان کوچولو - دو خلبان نابینا

دو خلبان نابینا که هردو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد.
زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.
در همین حال، زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت.
هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود.
هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند. اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.
در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت:
باب، یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنن و اون وقت کار همه مون تمومه! 

میثاق نوشت : نمیدونم با این داستان باید خندید یا باید اونو با اوضاع خودمون مقایسه کرد و غصه خورد! یعنی تا نرسیم لبه پرتگاه جیغ نمیزنیم تا شاید نجات پیدا کنیم؟! 

تاریخ ارسال: دوشنبه 7 بهمن 1392 ساعت 09:00 | نویسنده: میثاق | چاپ مطلب
نظرات (3)
دوشنبه 7 بهمن 1392 21:52
لاله
امتیاز: 0 0
لینک نظر
نظرم اینه که باید یه صدای تلنگری چیزی مارو ببره توی زمان حال واقعا لازم چون گاهی اوقات اینقدر غرق در افکارمون هستیم که اصلا غافل از خودمون شدیم میثاق جان با خوندن این متن زیبا یاد اتفاقی که هفته پیش واسم افتاد می افتم می دونی من از صبح که محل کارم بود در یک دایره فکری افتاده بوده حال خوشی نداشتم که غروب موقع برگشن به خونه رفتم به یکی از فروشگاهای که زنجیره ای خرید کنم بعد از حساب کرد ن وسایل ،موقع بیرون اومدن از فروشگاه و رد شده از در خروجی دستگاه مورد نظر شروع به جیغ زدن کرد فروشنده با تعجب واطرافیان هم با حیرت وبهت منو نگاه می کردن منم که به خودم اطمینان داشتم در یک آن برگشتم به زمان حال وفروشنده کیف پول ووسایل منو جلوی دستگاه برد صدای از اونا بیرون نمی یامد ولی وقتی کتابی که من همیشه به همراه خودم داشتمو برد جلوی دستگاه صدای جیغش بلند شده بعدش خیالم راحت شد که صدای جیغ واسه چیه ودر همون موقع حالم خوب شده منی که از صبح حالم بد

میثاق عزیزم شما در خط آخر به لپ مطلباشاره کردی درسته نباید.....
پاسخ:
بله همینطوره

خیلی ممنون
پنج‌شنبه 10 بهمن 1392 19:36
نیروانا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
راستش جایی خونده بودم دوباره الان خوندم ولی منظورشونگرفتم
پاسخ:
همونی که خندیدی درسته
یکشنبه 13 بهمن 1392 18:54
سما
امتیاز: 0 0
لینک نظر
جالب بود
پاسخ:
بله همینطوره
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پیچک