X
تبلیغات
مدیسه
رایتل

میثاق تنهــا

_____________________________ هیچ وقت،هیچ چیزی،اونطور که خودت میخوای پیش نمیره...

لذت شیرین

خیلی لذت بخشه ، تا حالا همچین حسی رو تجربه نرده بودم. یه کتابی بخرم و در طی چند روز با وجود کارای زیاد ولی بتونم تمومش کنم.


بعد اینکه کلی طول کشید طی دو سه ماه، کتاب "جادوی فکر بزرگ" از "جی شوآرتز" رو که به توصیه یکی از دوستان خوب شروع به خوندنش کرده بودم، از دوران آموزشی تا یه هفته ای قبل تموم کنم، رفتم که کتاب جدیدی بخرم.

رفتم که از کتاب فروشی قدیمی نزدیک کلانتری که مشغول گذراندن سربازی هستم، کتابی بخرم. کتابها بیشترش قدیمی بودن، یعنی واسه چاپ چند سال پیش بودن.

همینطور نگاه میکردم که چشمم خورد به اسم "پائولو"

نگاه کردم و برداشتم کتاب رو خیلی حجمش زیاد نبود، حدود دویست و پنجاه صفحه.

برداشتمش و خلاصه داستان پشت جلد رو خوندم و کتاب رو خریدم، چاپ سال هشتاد و شش بود و قیمت روش دو هزار و هفتصد بود که فروشنده پیر گفت تو بده دو هزار و پانصد :) نسبت به قیمت های الان کتاب خیلی ارزون بود! کتاب خریداراش میدونن!

خریدم و راهی کلانتری شدم...


اسم کتاب " کوه پنجم" از "پائولو کوئیلو"



خلاصه کتاب:

الیاس بیست و سه ساله، یکی از پیامبران قوم یهود، از خانه اش می گریزد و با بیوه ای جوان و پسرش به شهر زیبای اکبر پناه میبرد. در حالی که میکوشد خود را در دنیای پر از ظلم و بیداد حفظ کند، اینک مجبور است میان عشق و وظیفه شناسی اش یکی را برگزیند...


بیست و ششم آبان خریدم و صبح بیست نهم آبان تمومش کردم...


نکات جالبی که خودم در آوردم از کتاب:


- روح هم مانند رودها و گیاهان به نوعی باران نیازمند است: امید، ایمان و دلیلی برای زنده ماندن...

-هر مردی حق دارد به وظیفه اش شک کند و گهگاه آن را رها کند، اما کاری که نباید انجام دهد این است که وظیفه اش را فراموش کند...

- ... بهترین شمشیر زن کسی است که مثل سنگ باشد. بی آنکه شمشیرش را بیرون بکشد ثابت میکند هیچ کس قادر به شکست او نیست...

- ترس تا زمانی وجود دارد که تقدیر از راه میرسد و از آن به بعد مفهوم خود را از دست میدهد و فقط این امید بر جای میماند...

- یک کودک همیشه میتواند سه چیز را به یک بزرگسال بیاموزد: یک) بی هیچ دلیلی شاد بودن ، دو) همیشه با چیزی سرگرم بودن ، سه) و اینکه چگونه خواست هایش را با تمام نیرو مطالبه کند.

- شجاعان همیشه لجوج و سرسختند.


کتاب خوبی بود ، در من تاثیر خوبی گذاشت، تاثیری درونی و تاییدی بر بعضی از کارهایی که زمانی فکر میکردم اشتباه هستش و با خوندن این کتاب فهمیدم که بعصی حرکات با اینکه یقین داریم اشتباه هستن ولی برعکس کاملا درستن و لازم بوده انجام میشدن، یا انجام بشن...


خوندنش خالی از لطف نیست، بخونید...

تاریخ ارسال: جمعه 29 آبان 1394 ساعت 18:30 | نویسنده: میثاق | چاپ مطلب 0 نظر

...



اگر دنیا خزان گردد ... اسیر غم نمی گردم

زمین هم، آسمان گردد ... از عشقش، کم نمی گردم

به جز راهش، نمی جویم! ... به جز نامش، نمی گویم!

به جز او، در پی یاری ... در این عالم نمی گردم

سخن رانی مکن جانا! ... که من درمان نمی گیرم

ببین کورم! کرم! ، بشنو! ... که من آدم نمی گردم

تو شیرینی و من تلخم ... تو همراهی و من هرگز :

برای هیچ کس جز او ... دمی همدم نمی گردم

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ... ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم

چه شیرین است، اندوهش! غمش! دردش! جراحاتش!

شفایم را نمی خواهم! ... پی مرهم نمی گردم!

تصور می کنم امشب ... که می میرم در آغوشش

وز این آغوش تمثالی ... جدا یک دم نمی گردم...


شعر:محسن نظری / عکس:عرفان رجا


تاریخ ارسال: جمعه 24 مهر 1394 ساعت 21:00 | نویسنده: میثاق | چاپ مطلب 0 نظر

دوم مهر


غیرت دارم روی خاطراتمان...

برای هیچ کس تعریفشان نمی کنم...

تو فقط مرد باش و انکارشان نکن...



این نیز بذگــــــرد...

تاریخ ارسال: دوشنبه 6 مهر 1394 ساعت 14:00 | نویسنده: میثاق | چاپ مطلب 0 نظر

جعبه کفش

زن وشوهری بیش از شصت سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز؛ یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.


در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.
در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آورد ونزد همسرش برد.
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند.
وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و مقداری پول به مبلغ نود پنج هزار دلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت : هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و سعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود.
از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد و گفت این همه پول چطور؟ پس اینها از کجا آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت : آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام!


میثاق نوشت یک : این داستان از نسل تعمیر کاران گرفته شده! نه نسل الان که نسل تعویض کاران هستند!
م.ن. دو : توضیح در مورد م.ن. یک، در قدیم وسیله ای خراب میشد تعمیر کار میومد و وسیله رو هرجوری که میشد تعمیر میکرد ولی الان اکثر وسیله ها وقتی خراب میشه دیگه از تعمیر خبری نیست! به کل وسیله دور انداخته میشه و وسیله ای جدید خریده میشه! زوج های الان هم همینطور شده، بجای تغییر و سازش دست به تعویض شریک زندگی میزنن!
م.ن. سه : خیلی خوب میشد آدم وقتی یکی رو دوست داره، بعضی از اخلاق های بدش رو همونطور که هست قبول کنه، یا اگه میدونه با تغییر کوچکی در اخلاق خودش میتونه جلوی اون اخلاق بد طرف رو بگیره، خیلی بهتره در خودش تغییر کوچیک ایجاد کنه تا اینکه بخواد دست به تعویض بزنه! چون شاید اونی که جدید میاد مشکلاتش بیشتر از اینی باشه که الان هست!

تاریخ ارسال: دوشنبه 16 شهریور 1394 ساعت 09:00 | نویسنده: میثاق | چاپ مطلب 0 نظر

امید؟!

هیچ چیز از این مایوس کننده تر نیست
که امیدهایی به وجود بیاید و بعد باز از بین برود ...

" مارگارت اتوود "

تاریخ ارسال: جمعه 13 شهریور 1394 ساعت 14:00 | نویسنده: میثاق | چاپ مطلب 0 نظر

هشت روز دوری از همه چیز...

زندگی ما مثل پادگانه!


من فراگیری در یه گروهان!
اون فراگیر دیگری در گروهان دیگر!


گروهان ما با قوانین فرمانده خودمون اداره میشه! چه خوب چه بد چه سخت چه راحت! میسوزیم و میسازیم! چه گاهی به ندرت تشویقی بگیریم! چه هر دقیقه تنبیه بشیم!

در طول هفته یک روز، اونم دو ساعت، وقت ملاقات دارم! برای کل گروهان! یعنی سهم هرکس پنج دقیقه بیشتر نیست!

و اینکه اگه در طول هفته هیچ خطایی نکرده باشیم اجازه میدن چهارشنبه غروب بریم مرخصی و شنبه سپیده دم برگردیم!


گروهان اونا هم قوانین خودش رو داره که گاهی سخت گیرانه تر! حق ورود و خروج به راحتی ندارن! جز اینکه جزییات مشخص باشه که قراره کجا برن با کی برن کی اونجا هست کی میرن کی برمیگردن چرا میرن و و و  ...

ولی با همه این سختی ها ، استثنا اون قانون ملاقات رو اونا هم دارن!
با یه تبصره که حق ملاقات با افراد گروهان مارو ندارن!

و این تبصره مشکل و نقطه تاریک داستان زندگی ما به حساب میاد!


یه روز صدام کردن که بیا برو ملاقاتی داری، رفتم با ملاقاتیم داشتم حرف میزدم که دیدم روی میز کناری برگه های افرادی که قبل من ملاقات داشتن هست، خوب که نکاه کردم دیدم چند نفر قبل من اون بود که ملاقاتی داشته...


چند روز که میگذره و هیچ خبری نداری، اونوقته که کم  کم ، روز به روز ، به میزان دلتنگی افزوده میشه! تا جایی که، شبی میرسه، از فرط دلتنگی خوابت نمیگیره و دم به دم پهلو به پهلو میشی! در این بین تصویر های ذهنی هستش که سر گرمت میکنه و باعث سرخوشی میشه! اما وقتی یادت میاد اینا فقط تصویر و تخیلات ذهنیه که ممکنه هیچ وقت به واقعیت تبدیل نشه، برمیگردی به همون دلتنگی قبلی! بلکه دلتنگتر...


خستگی های آخر شب!

کمر درد های بعد چندین ساعت رژه!

صدای فریاد های فرمانده توی گوشت!

حق به جانب بودن پایه بالایی ها!

فکر و خیال های سر برجک نگهبانی!

دیدن باران های زود هنگام پاییزی از برجک!

رزه رفتن های پیاپی حتی زیر بارون!

صدای هق هق نیمه شب بعضی از بچه ها!

بغض های نشکسته بعضی از دوستان!

نفس نفس زدن های همگردانی های تپل وقت ورزش صبحگاهی!

کمک کردن های مرامی در وقت های گیر افتان ها به دور  از چشم فرمانده!

...


همه و همه میتونه با یه تماس تلفنی کوتاه از یاد برده بشه...

تماس تلفنی ای که بعد سی تا چهل دقیقه تو صف منتظربودن، میرسی به باجه تلفن و میخوای سی تا چهل ثانیه باهاش صحبت کنی، اونم با ترس و لرز...

که به دلیل قوانین خاص فرماندشون دیگه از انجامش منصرف شدم...


با همه این حرفا، یادش هم آرامش بخشه...


پ.ن. یک : کل داستان از تخیلات ذهنم  و مخلوط با خوابی گرفته شده که تو پادگان دیدم!

پ.ن. دو : اون پادگانی که گفتم بعضی جاها میتونه دل خودمون باشه و فرمانده مورد نظر مغز لعنتی!!!

پ.ن. سه : کل داستان سر برجک نگهبانی نوشته شده.

پ.ن. چهار : م. ر. ا. د. ش. ت. س. و. د.

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 12 شهریور 1394 ساعت 00:30 | نویسنده: میثاق | چاپ مطلب 2 نظر

عکس تو...

عکس تو

بر عکس تو
مــــــــــــــــــدام 

در آغوش من است...
تاریخ ارسال: دوشنبه 2 شهریور 1394 ساعت 22:00 | نویسنده: میثاق | چاپ مطلب 1 نظر

روز اول

چه قصد هایی داشتم؟!

با این شرایط که تو شهر خودم افتادم

و  رفتیمو لباس و تجهیزات رو دادن و برگشتیم خونه

و اینکه در ادامه خدمت پنجشنبه ها و جمعه ها تعطیلیم و میایم خونه

قصد ها انجام شدنی نیست.


ولی خوب خیلی خوبه که تو شهر خودم هستم و به کارایی که داشتم میتونم برسم

و از همه مهمتر جمعه ها به کوهنوردیم میرسم :)

تاریخ ارسال: دوشنبه 2 شهریور 1394 ساعت 00:59 | نویسنده: میثاق | چاپ مطلب 0 نظر

امیدوارم که بریم...

حدودی سه ساعت دیگه میرم واسه سربازی...

امیدوارم دو ماه دیگه تمدید نکنن مارو...

جدای از دیر تر شروع شدن سربازی و از اون طرف درتر تموم شدنش! ممکنه دو ماه دیگه اوضاع من رو بدتر کنه! چون این دوماه گذشته اوضاع نسبت به قبل خیلی بدتر شد! طوری که اصلا فکرشم نمیکدم به اینجا برسم!!! بیشتر از این نمیخوام توضیح بدم که چیه و در مورد چی میگم ولی همینطور سر بسته میگم!

هیچ وقت هیچ چیزی اونطور که ما میخوایم پیش نمیره!

فکر میکردم ممکنه این دوماه فرجی بشه! نشد!

امیدوارم با دوماه دوری درست بشه!

و امیدوارم جمله ی : هیچ وقت هیچ چیزی اونطور که ما میخوایم پیش نمیره! این دفعه صدق نکنه و اونطور که من میخوام پیش بره...


قصد دارم با هیچ کس تماسی برقرار نکنم...

قصد دارم مرخصی نیام...

و قصد های دیگه!


البته اینم بگم، گاهی قصد هایی داری ولی تو موقعیتش که قرار میگیری میبینی نمیشه اون قصدی که داشتی رو انجام بدی و بیخیال قصده میشی :| (همون هیچ وقت هیچ چیزی اونطور...)


انتظار!

تا دقایق آخر منتظرش میمونم!

دوست و آشنا و غیر آشنا پیام داد و یه چیزی کفت، دمشون گرم اما اونی که باید میداد نداد! اونم دمش گرم :|


خیلی خوب میشد وقتی انتظار درک شدن داریم ، یکمم تلاش کنیم تا درک کنیم طرف مقابل چی داره میکشه!

خیلی خوب میشد اگه یکم به دلیل انجام کاری توسط شخصی که انتظار انجام اون کار از اون فرد نمیرفت، توجه میشد! فقط یکم!

خیلی خوب میشد اگه دقت میکردیم که خودمون میتونیم جلو بعضی رفتار های بعضی افراد رو خیلی راحت بگیریم و نذارین به جاهای باریک کشیده بشه!

خیلی خوب میشد به این توجه میکردیم، وقتی خودمون جلوی به جای باریک کشیده شدن رو نگرفتیم و رسید به جای باریک، بهتره یکم هم خودمون رو مقصر بدونیم!

خیلی خوب میشد اگه نمیشد! اما الان خیلی خوب میشه اگه بشه و خیلی بد میشه اگه نشه!


پ.ن. یک : من خوبم، من قوی ام، من شکست نمیخورم، من بیافتم هم دوباره بلند مشیم، در یک کلام: من کوهنوردم... مثل کوه محکمم!

پ.ن. دو  : همون پی نوشت های پست " از چی بگم! "

پ.ن. سه : پ.ن. یک، صحبت منم منم نیست، صحبت انرژی مثبته، بله!

پ.ن. چهار : م ر ا د ش ت س و د

تاریخ ارسال: یکشنبه 1 شهریور 1394 ساعت 03:56 | نویسنده: میثاق | چاپ مطلب 2 نظر

رفیق چیست؟!

رفیقی چندین سال پیش بهم گفته بود اینایی که دور و اطراف خودت میبینی همشون رفیقت نیستن، اینا یه دوست معمولی هستن که نمیدونن رفیق چیه و رفاقت یعنی چی! (حالا دقیقا اینا رو نگفته بود ولی منظور حرفش همین بود.) در جواب رفیقم نگفتم اشتباه میکنه ولی گفتم اینطوریی ها هم که تو میگی نیست... و یه جورایی طرف دوستانی که فکر میکردم رفیقن رو گرفتم!

تعداد اون دوستان کم کم، کم شد و کم شد تا رسید به چند نفر که دیگه با خودمون میگفتیم اینا خوبن و با هم خوشیم و خوشی های مشترک زیادی داریم و با وجود اختلاف سلیقه هایی که بود باز هم با هم برنامه ها میرفتیم و خوش بودیم!

اما با اینکه این رفاقت ها چندین سالی از بودنش میگذشت ولی ظاهری بود...

یادم میاد، به یکی از دوستام که چندین وقت پیش در مورد نوع رفاقت من با چند تا ازدوستانم پرسیده بود، به شکلی بدون شک گفته بودم این رفاقت های صمیمی که میبینه ادامه دار نخواهد بود!

چون فکر هرکدوم رو یه جوری میخوندم که چرا این رابطه رو، با وجود اختلاف سلیقه های عمیق و خوشی های ظاهری باز هم حفظ میکنه! حالا شایدم اون چیزی که من میخوندم اشتباه بوده و باشه.


چطور ممکنه آدم ظاهر مظلومی داشته باشه ولی باطن؟!


واقعا رفیق چیست؟!

رفیق واقعی چیست؟! کیست؟!

تاریخ ارسال: شنبه 24 مرداد 1394 ساعت 20:32 | نویسنده: میثاق | چاپ مطلب 0 نظر
( تعداد کل: 292 )
   1      2     3     4     5      ...      30   >>
صفحات

پیچک