X
تبلیغات
رایتل

میثاق تنهــا

_____________________________ هیچ وقت،هیچ چیزی،اونطور که خودت میخوای پیش نمیره...

شرط بندی پیرزن

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد. سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند. و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت. قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد. پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد. مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند. تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست؟ آیا به تازگی به شما ارث رسیده است؟ زن در پاسخ گفت خیر، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است، پس انداز کرده ام. پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید! مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول؟ زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است. مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد. روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت. پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد. مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد. > وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد. مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید، با تعجب از پیرزن علت را جویا شد. پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند!

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 14 تیر 1390 ساعت 00:12 | نویسنده: میثاق | چاپ مطلب
نظرات (10)
سه‌شنبه 14 تیر 1390 17:06
ناجی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
دمش گرم..........
احتمالا با رشتیا رابطه داشته!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ:
چی گی با...؟!
نکنه تو هم با رشتیا رابطه داری من خبر ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سه‌شنبه 14 تیر 1390 17:18
ناجی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چیزاااااااااای ی ی ی ی ی خووووووووب.........
آبرایی تووو من خووودم رشت شینم.....
پیره زنا باهام رابطه دارن......
فکرای بد نکنُ!
از خیابون ردشون می کنم. به درد دلاشون گوش می کنم !
همش میگن « بفهمستی زاااای؟ »
منم میگم آهان مااااار......
کلا کارای خوب می کنم دیگه ....
هیییییییییییییم ........
پاسخ:
آورین....
بسلامتی...
بازم آورین... چی پسر خوبی ایسی توووو...
راستا بوگو بفامستی زاااای؟؟؟؟
هیییییییییییییییمممم..... رو خوب اومدی...!!!
سه‌شنبه 14 تیر 1390 17:33
ناجی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
«سلامت باشی زاااییییی»....
ببخشید تاثیر گذاشتن.......
سعی می کنم بفهمم اما .....
تازه کجاشو دیدیییییییی....
گٍده گٍده گٍده..........
تی ناز می گاز .......
یا علی
پاسخ:
تی قربان بشم ماااااااااااااااار... ( ناراحت نشو چون از خودت یاد گرفتم!!! )
نوش جان.....
بیشتر سعی کن.....
تازه همینجاشو....
نگده گده...
یهو قورت ندی گلوتو میگره ها! الان بگم نگی نگفتی...
علی یارت.
سه‌شنبه 14 تیر 1390 17:45
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ایراد نداره . هرچه از دوست رسد نیکوست.......
.
.
.
سعی کن همه جاشو ببینی چون خیلی کار داری.......
.
.
.
چیه؟!!مگه اونجا گرمه ؟؟!!
باشه . اما تو هم حواستو جمع کن کارت رو درست انجام بدی........
پاسخ:
همه جاشم ببینم تو یکی نمیتونبی کاری کنی!!! مطمئن باش.
نه نه نه... ما گرمش میکنیم....
تو که مرد عمل نیستی چرا قاشق را به تکت میزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سه‌شنبه 14 تیر 1390 17:59
ناجی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
آره خوب چون قرار نیست من کاری بکنم.مرد عمل این برنامه تویییی!!!!!!!!!!!!!!
کارت رو هم که بلدی .............خوش به حالش.گرم میشه........
دنیای بیدین چی بوبوسته.....پیچا ناقاره چی بوبوسته......
این به اون در .........
.
.
.
ما رفتیم. هر چی می خوای بگو.............
پاسخ:
من که گفتم تو مرد عملش نیستی پس صبر کن تا بیام... درن درن...
بعععععععله... چجورم... استادییم واسه خودم....
به سلامت آبرااا....

دمت داغ از حضور داغت...
پنج‌شنبه 16 تیر 1390 12:34
تنهاى شب
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام میثاق خان! داستانک جالبى بود!
با دو شعر از شیخ بهایى و ملک الشعراى بهار به روزم!
منتظر حضور گرمت هستم!
در پناه حق...
پاسخ:
سلام دوست گرامی.
ممنون از نظر خوبت.
به روی چشم حنما میام پیشت.
موفق باشی.
شنبه 18 تیر 1390 15:59
غریبه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام.
مطلب جالبی بود.چه پیرزنی بودا.خوشم اومد از زرنگیش
پاسخ:
سلام
نظر لطفتونه.
پیر زن باتجربه ای بود.
شنبه 18 تیر 1390 23:13
saeedجون
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عجب عکسی گذاشتی بره
شرط بندی پیر زنو خوندم خوب بود مرسی سعی میکنم هر روز بیام در واقع حتما هر روز میام
پاسخ:
قربونت سعید جون.
چه عجب بابا سری زدی به ما...
خیلی ممنون که میای...
یکشنبه 19 تیر 1390 14:15
یاس
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خیلی جالب بود
دستت درد نکنه
داشMr موفق باشی
تو یه Mr خوب هستی
بهت تبریک میگم
بدرود
پاسخ:
بععععععله دیگه... جالبه... به این میگن پیرزن...
قربونت عزیز جان نظر لطفته.
دوشنبه 20 تیر 1390 12:34
PLDN.J
امتیاز: 0 0
لینک نظر

خوشمان آمد
پاسخ:
قابلی نداشت عزیز جان.
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پیچک